«هله نومید نباش»؛ مولانا هنوز هم سخن می‌گوید!

قصد این گزارش شرح نکاتی است که به نظر می‌رسد از میان تمام میراثی که مولانا از خود بر جای گذاشت، ناکام در راه رسیدن به دست ما مانده است.

خبرگزاری مهر – مجله مهر؛ عطیه جواره: غرض از نوشتن این گزارش نه تفسیری بر اشعار سروده‌شده محمدجلال‌الدین بلخی است ــ که هزاران هزار گنج ناب‌تر از طلا و نقره در آن نهفته ــ و نه شرحی مفصل از تأثیر شمس بر زندگی مولانا؛ و نه حتی گزارشی از سرگذشت هر دوی آن‌ها! بلکه این گزارش تمام توانش را جمع کرده است تا تنها سه نکته را به مخاطب امروزی خود برساند؛ مخاطبی که در بحبوحه جنگ و مذاکرات و گرانی و قسط و هزینه‌های زندگی، فرصتی پیش آورده تا این گزارش را از زبان مولانا بخواند. نکته‌ای که به نظر می‌رسد از میان تمام میراثی که مولانا از خود بر جای گذاشت، در راه رسیدن به دست ما ناکام مانده است. و حالا ایرانیانی که میراث‌دار چنین گنجینه‌ای هستند، دربه‌در و کوی‌به‌کوی به دنبال آن می‌گردند تا بتوانند جایگزینی برایش پیدا کنند؛ غافل از آن‌که نسخه درمان‌بخش دردمان، نه در قفسه‌های داروخانه‌ها و میان فرمول‌های شیمیایی قرص‌ها و آرام‌بخش‌ها، بلکه در میان ورق‌های کتاب مثنوی معنوی پیچیده شده است.

خلقتی که از «جود» ریشه می‌گیرد!

در میان تمام روزهایی که از سرمان گذرانده‌ایم و از میان سال‌هایی که مهمان موقت این خاک بوده‌ایم، آدم‌های زیادی را در زندگی‌مان دیده‌ایم و خواهیم دید. آدم‌هایی که به برخی از آن‌ها قلبمان را امانت دادیم و آن‌ها را ساکن دلمان کردیم؛ برخی‌هایشان نیز همچون نسیمی بر جانمان بودند که دمی وزیدند و عبور کردند؛ برخی دیگر همچون موجی سهمگین ما را به سواحل حوادث و تجربیات دردناک کوبیدند و بعضی دیگر را از همان روز نخست، چون خانواده‌مان، با آن‌ها انس و محبت پیدا کردیم و آن‌ها، ما را چون ریشه‌هایمان زنده نگه داشتند و گروهی دیگر نیز از کنارمان رفتند و دستانمان را در این دنیا رها و تنها نگاهشان را یارمان کردند.

اما در تمام این روزها، آیا لحظه‌ای به تماشای همین فرزندان آدم ایستاده‌اید؟ به این‌که هرکدام چگونه به دنبال روزی خود می‌شتابند و سعی می‌کنند رزقشان را در این دنیای چندروزه پیدا کنند؟ به این‌که چگونه به دنبال عشق به راه می‌افتند و امیدشان به مهر دیگران است؟ و به این‌که چگونه در این مسیر پر از جست‌وجو آسیب می‌بینند و گاهی خستگی و شدت غم، وجودشان را همچون لکه سیاهی که مدام بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و آرام‌آرام تمام سفیدی امیدشان را در خود حل می‌کند، فکر کرده‌اید؟

آیا تا به حال از خود پرسیده‌اید چگونه می‌شود تک‌تک این آدم‌ها داستانی منحصربه‌فرد برای خود داشته باشند؟ و اصلاً چرا خداوند دست به خلق آدمیزاد برد؟ خلق اشرف مخلوقاتی که تمام این رنج‌ها و خستگی‌هایی که نصیبش می‌شود، می‌توانست با نبودن او به آسانی از میان برود. حتی شاید می‌شد این‌همه انسان، با تمام خواسته‌ها و آرزوها و درد و رنج‌ها، پا به این جهان نگذارد و همه‌چیز به چند نفر محدود شود؛ چند نفری که خودشان مشکلاتشان را با هم حل می‌کردند و دیگر آدمیان برای دست‌یابی به قدرت بیشتر به جان یکدیگر نمی‌افتادند و خود را به ورطه هلاکت نمی‌کشاندند.

اما در نگاه مولانا، خداوند انسان‌ها را نه به خاطر هم‌زیستی با یکدیگر و نه حتی به خاطر خوردن یا نخوردن سیب آگاهی، بلکه از «جود» خود آفرید. مولانا در پاسخ به این پرسش که (چرا خداوند انسان‌ها را آفرید؟) از جود خداوند سخن می‌گوید؛ «جود» در لغت به معنای بخشش، لطف و کرم است و گویی که مولانا دست انسان را خوانده باشد که چنین سوالاتی را می‌پرسد، جواب می‌دهد: خداوند نیازی به خلقت انسان‌ها نداشت؛ چرا که اساساً خداوند بی‌نیاز از هر آن چیزی است که در این دنیا وجود دارد. اما بخشش و کرم او باعث شد جهان به وجود بیاید؛ درست مثل آبی که در هر ظرفی وجود خود را سرریز می‌کند، خداوند نیز از شدت کرمش، وجود خود را در اشکال متفاوتی همچون تمام نعمت‌ها و حتی انسان‌ها، ولو یک برگ کوچک بر شاخه ظریفی از یک درخت نونوار که به تازگی از زمستان عبور کرده است، سرریز کرد.

انسان همانند مگس!

و انسان‌های خلق شده از جود پروردگار، به مرور راه و رسم زندگی را آموختند؛ اما در مسیر زندگی‌شان ــ مسیری که روزی به زیان آن‌هاست و روزی به نفعشان ــ گاهی چنان غرق موفقیت می‌شوند و از زندگی رضایت پیدا می‌کنند که شادی را در بندبند وجودشان احساس می‌کنند و شوق به زیستن همچون سوسوی ستارگان در چشمانشان برق می‌زند و با تمام موفقیت‌هایی که به دست آورده‌اند، بادی به غبغب می‌اندازند و نگاه از بالا به پایینشان فخر فروشی می‌کند. اما مولانا در دو بیت، به فرزندان آدمی که گرفتار این وهم شده‌اند چنین هشدار می‌دهد: «آن مگس بر برگ کاه و بول خر، همچو کشتیبان همی افراشت سر، گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام، مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام.» مولانا در این شعر، انسانی را که از موقعیت‌هایش دچار وهم شده، همچون مگسی توصیف می‌کند که بر برگ کوچکی روی ادرار خر ایستاده و تصور می‌کند همانند ناخدای کشتی، کشتی خود را در اقیانوس‌های وسیع می‌راند و ادعا و دبدبه‌اش گوش تمام جهان را کر کرده، بی‌آنکه بداند واقعیت چیز دیگری است.

او سپس در ابیات بعدی در کتاب مثنوی معنوی، از واقعیت سخن می‌گوید، واقعیتی که نه آن وهمی است که مگس خود را ناخدایش می‌دید و نه آن روی خوش زندگی. بلکه از نگاه مولانا، واقعیت آن است که زندگی اساسا همان‌طور که آدمی می‌خواهد پیش نمی‌رود. همان‌گونه که گاهی سکه‌ روزگار در هوا می‌چرخد و روی ناخوش آن به قرعه درمی‌آید و همان انسانی که از موفقیت‌هایی که خداوند نصیبش کرده بود و به خود مغرور شده، در لحظه‌ای از عرش به فرش می‌رسد و در میان تندباد حوادث زندگی، از کنجی به کنج دیگری که راهی برای نجات ندارد؛ پرتاب می‌شود و در نهایت خودش را در باتلاق غم و اندوه می‌بیند.

آن‌وقت، در ناامیدی دستش را به هر شاخه‌ای می‌گیرد تا از این درد نجات پیدا کند؛ اما غافل از آن‌که شاخه هم در دستانش می‌شکند و او را در باتلاق مصائب تنها می‌گذارد. در این شرایط خود زیستن هم برای آدمی به نوعی ظلم روزگار به تن خسته‌اش تبدیل می‌شود؛ درست مثل روزهایی که در سالیان زندگیمان، دست‌کم همه‌مان یک‌بار هم که شده، چنین احساسی را با گوشت و پوست و استخوانمان درک کرده‌ایم. اما انسان غافل در چنین روزهایی به هر ریسمانی، به‌جز ریسمان خداوند، چنگ می‌زند، از دیگران طلب کمک کرده و دست گدایی‌اش را پیش همه دراز می‌کند جز آن‌که در مقابل درگاه خداوند دست به دعا بردارد؛ بی‌آنکه بداند مولانا درمان درد را به او گفته است.

باب رهایی به مثابه درمان اضطراب‌ها

مولانا در این باره می‌گوید هر قضایی که بر بنده رواست، از پیش در دستان خداوند است و همه‌چیز در دستان اوست. پس وقتی روزگار بر آدمی سخت می‌گیرد و راه‌ها را یکی‌یکی به رویش می‌بندد، باید تلاش خودش را بکند و تا جایی که می‌تواند برای بهتر شدن زندگی‌اش قدم بردارد، اما نباید فراموش کند که در نهایت، عاقبت، همه‌چیز در اختیار او نیست و انسان نمی‌تواند بدون اراده و خواست خداوند تغییری در زندگی خودش ایجاد کند؛ درست همان‌طور که وقتی روزگار به کام آدمی می‌شود و به موفقیتی می‌رسد، نباید تصور کند که تمام آنچه به دست آورده، فقط نتیجه تدبیر و توان خودش بوده است بلکه خود این تدبیر هم از نظر مولانا بیرون از تدبیر خداوند نیست.

در نگاه مولانا آنچه سهم آدمی در این دنیا است، تلاش کردن است و آنچه در پایان رقم می‌خورد، خواست خداوند است، که مولانا در این باره چنین می‌سراید: «گر بروید ور بریزد صد گیاه، عاقبت بر روید آن کِشتِ اله، کِشت نو کارند بر کِشت نخست، این دوم فانی‌ست و آن اول درست، تخم اول کامل و بگزیده است، تخم ثانی فاسد و پوسیده است، افکن این تدبیر خود را پیش دوست، گرچه تدبیرت کند هم از تدبیر اوست.»